|
یـک روز برمیگــردی.آن روز زمـآن را بـــرایـــَت مـَعنـآ خواهـَم کرد... |

مــَن،
همیـن مـَنی که حـآل
هیـچ چیـز از آن نـَمـآنده..
عـآشقـآنه دوستــَش داشتم...
و او،
عـآقلـآنه ترکــَم کرد...
میبینــید...
مَنطــِق او
حتــی از حمـآقــَت هـآی مـَن هـــــــَم،
احمـــقـآنه تـــــــَر بــود!!
+ببخـشید غیبــَتــم رو..به خـاطر درگـیری امتحـآنآته..
+یه ســوال دارم بی جـواب!انصـآفا چطــور میـتونی تو چشـآم زل بـزنی و بگــی دوست دارم،گلــم،عــزیزم...
نمیــدونم!
یـآ تو هیچ وقت هیـچ چیــزو یادت نمیــمونه،یـآ مشکـل از حـآفظه مـــَنه!!
+این پــُست هیـچ ربطی به حـآل مــَن نـداره..و شاید از اعمـآق ذهنــَم،از ضمیـر نـآخودآگـآهــم میــآد...
+مــَن از تبـــــآر غربتــــــَم،از آرزو هـآی محـــآل/قصه ی مــآ تمــوم شــُده،بـآ یه عـلامــَت ســــوال/...
ـ پیشنهآد آهــَنگ: عـلامــَت سـوال از شـآدمـــــــِهر
خــَنده ام میگــیرد،
وقـتی پـس از مــُدت هآ بی خــبری...
بی آنکه یک بــآر
سـراغی از مـَن بگیـــری،
میگـویی:دلـَم بـرات تنـگ شـُده
یـآ مـَرا به بــآزی گــرفته ایــ
یـآ معـنی دلتــَنگی را نمیفـَهمی...
دلتــَنگی ات ارزانــی خودَتــــ ..
+زن کهـ بــآشی ، بـآیـَد هـزاران بـُغـض را بی صــدا خـفه کــُنی...زن کهـ بـآشی،گـآهی خــوب میفـَهمی معنـآی غرور را..
+ببخـشید آدم هـآ! اگهـ جـآتونو تنــگ کردم...مـَن اینجـآ اضـآفی ام،فردا پس فــردا میــرم...
+تنهـآیی آدم رو حشـره شنـآش خـوبی میکــُنه.!حـَتی نـآیـآب تــرین عنکبـوت هـآ هـَم در اتـآق مـَن تــآر تنــیده انــد...
+چــِرا همیــشهـ بـآیــَد اونی که نمیخـوایـش اصــرار پــُشت اصـرار و اونکهـ میخـوای انگــار نه انگـآر چـِرا؟
چـِرا همیشه واسه هـــَمه مـَغرور ترین دُختــَر دنیـآیی و واسه یه نفـَر سـآده؟
زیـن پَس دیگه هیچ کـَس تو دنیـآی مــَن نیـــــست...مـَن خودم هستـَم و تنهـآیی که صـد شرف داره به کـآروانســرا !
من تــــو رآ بیشتــَر از غرورَم دوست داشتــَم،
و تو غـرورت را بیشتـَر از مـَن
امآ حـالا،
بـُگذریم...
نه چیـزی از غـرور تو مـآنده،
نهـ دوست داشتـَن مــَن...
+زنـدگی را چنـدان جـدی نگیــرید،تـآ به حـآل کسی از آن زنـده بیـرون نمیـآمـَده!
+همیـشه مونـدَن دلیـل بر عـآشـِق بودن نیـست..خیلی هـآ رفتـَن تا ثـآبـت کـُنـَن عـآشقـــَن..
+بنا به دلـآیلی نمیخـوام این آپ هـَم پـُر از حقیقت هـآی زهـر مـآر بـآشه...اگه هم مینویسم نه واسه اینکه همه بگم عالیه،مینویسم تا خفه نشــَم!
+تولـُد یکــی از بچهـ هـآست :) .. (کلبهـ ی آرزو هـآ) تولـُدِت مــُبـآرک :×
+مــَن،گله ای از تنهــآیی نـدارم امـآ خــوب انکـآر هـَم نـدارد!مــــــــَن،تنهـآ تــریـن تنهــآی این شـَهر....
کسـی که هیچ کـَس حتــی نــزدیک تــرین اعضـآی زندگیــَش هــَم اون را ندیدَنــد...
تــَلخ مـَنــَم،
همچـون چــآی سَــرد
که نگـآهـَش کرده بـآشی سـآعـآت طولانــی
و ننوشیــده بآشی...
تــلــخ مـَنــَم
چـآی یـخی
که هیچ کـَس نـدارد هوســش را ...!
(سیـد عـلی صـآلحــی)
+خـُدایا یــِک سیــب و ایـــــــــن هــَمه تقــــآص؟؟؟!کمـی کوتـآه بیـآ لُطفـآ!آسـمـآنت هم گـآهی میبآرد به حـآل مــآ...!
+حـداقـل اگه آشغـآلی،قــآبــِل بـآزیــآفت بـــآش!!

آرام تکـآنــَش دهیــد،
مــَرگ مغـزی شـُده
بـآیـَد زودتـَر دفـن شوَد
احسـآسـَم را میگویـَم!
تـآ همیــن دیروز زنــده بــود
خودم دیــدم،
کـَسی لهـَش کـرد...
+مــَرگ همیـشه به زیر خـآک رفتن نیست...گـآهی تو خودت میمیری
+این روز هـآ اشـوان و انریکهـ و اوانسـس تو اتاقـم پخش میشه.. و نفـرین از چـآووشی...
حـآل و هـوای جـآلبیه...شاید سیگـآر و نیکوتین نباشه اما من با بعـضی آهنگ هـآ و معنـآشون زنـدگی دارم..
+مـَن که خـُدا نیستـَم تا هـزاران بـآر توبه را بپذیــرم،میخواهی بروی؟ خوب به ســلامــَت!
میگـویـَند روزی ایــست به اسـم قیـآمـَت...
یــوم الحـسـآب..
که آن روز همهـ بـایـَد
جــوآب پـَس بدهـَند...
جـآلب استــ...
فقـط نمیفـَهمم جواب پـَس دادن آن روز تـــو
چهـ به درد حـآل مَن میخــورد..؟!
+یه قـآنومی هـَست که میگه: آدمـآیی که عـوض نـَشـَن،عــوضی میشـَن...
+بعـضی حـرفـآ هستـَن تو زنـدگی که خیـلی تلخـَن..خیـلـی ..ولی خوب هـرچـی بـآشه حقیقـته،حــتی زهر مـآر
+هرکی گفت دوستت دارم در گوشش بگو : اون مدرسه ای که تو توش درس میخونی مَـن مدیرشـَم!پـآشو،خیلی خندیدیم!!
+جـآلبه...دقیـقا وقـتی میخـوای یکی رو فــراموش کـُنی کــــُل آدم هـآی دور و برت پـُر میشَن از نشونه هـآش!
شبـآهـت اسمـی،مـآه تولـُد،علـآیــق،قیـآفه و حتــی طـرز ام اس ام دادن بعـضی دوست هآت..
بــَعضـی حـَرف هـآی آدم هـآ را،
نه تنهـآ نــبـآیــَد بـآور کـَرد،
کهـ بـآیــَد ضبط کــَرد
و روزی کهـ انکـآر میکــُنــَند
تـَمـآم حــرف هـآ
و "به شــرفـَم قـسم میـمـآنـَم" هـآیشـآن را
و تمـآم قـدم هـآی خیـآلی
که بـآ تـــــو برداشتــَند را،
و میــرَوند،
سی دی کـآمــلی از قول و قســم هـآیشـآن
به آنهـآ هـدیه کـُنی...
هــَرچی بـآشـَد شـآید دفعهـ آیـنده
که میـخواهـَند بـآز و بــــآز قسـم بخورَنــد،
لآزمــشـآن شـود...!!
+از خودَم...مخـآطب داره
+کـآش زنـدگی هم دنده عقـَب داشت..تـآ بر میگـَشتی به کودکـی خیـلی هـآ و آدم بـزرگیــشون رو نشـونـِشون میدادی و میگـُفتی ببین پــسـرک،زنـدگـی اینه...تـآ بچه ای دل کسی رو نشکـَن..
+امـآ حـرفـآمو خــوب یـآدمه،
-ایـن دل کوچیــکـَمو سپـُردم دست تو...ازش خوب مواظبـَت کـُنــی هـآ
+...
یـآدت که میـآد حـرفـآتو؟
+دلـَم یه جـآیی رو میخـواد که هیچکی نبـآشه..که همه خفه شـَن بـزارن چند دقیقه واسم خودم بمیــرم!
مَن یـآد گرفته ام "دوست داشتــَن دلیــل نمیخـواهـَد"
ولـی نمیـدانـَم چــِرا،
خیـلی هـآ
و حتـی خیـلی هـآی دیگـَر
میگـویـَند این روز هـآ،
"دوست داشتَن دلیــل میخـواهـَد"
و پـُشت یک سلام و لبخـَندی سـآده...
دنبـآل سـلام و لبخـَندی پیچـیده
دُنبـآل گــودالی از تــعَــفــُن میگـردنـد...
امـآ...
مـَن سلآم میگـویَم
و لبخـَند میزنـَم
و قسـَم میخورَم
عــِشق همیــن است..
به همیـن سـآدگی...
+از جـآیی خونــدم.خوشم اومـَد عقـآید چند سال پیشم بود.
+اگهـ کسـی بـت گفت عاشقتهـ ، بــگو: تـآ ســآعـــَت چـَند؟؟
+عــــِشق!نمیدونم چــِرا وقتی این کلمه رو میشنوم فقط میخـَندم...عــِشق..شـوخی مسخـرئیه
+راستی بچهـ هـآ نظــری میخواستم ازتون..در مورد حذف و یا توقف این وبلگ،فــِک کـُنـَم گفتنی هـآ رو گفتم..
مـَن که میـدانــَم،
از یـآد خواهـَم رفــت
پیــر میشـوم و فـرامـوش میکـُنــَم خـــودَم را...
مـَن مـُدت هـآســت
که مــُرده ام!
عیــسی را خبـَر کنیــد!
میخواهــَم زنـــده شـوم...
(حسـیـن حیـدری)
+یـآدت بـآشه مَن چـِک نویـس احسـآسـِت نبودم!دوستت دارم هـآتو جـآی دیگهـ تمــرین کــُن رفیــق...
+بــَله...این هـَم از زنــدگــی مـآ! وقتی یکی میگه دوستت دارم میگــَم:خودتــی :دی
+حـآلا کهـ میخــوای بــری/نمیـخواد بهـِم بگـی عـآشقـَمی/یـآ مـَنو،خیـــلی دوستم داری!/واسهـ ی نبـودنــَم خــُدا خـُدا نـکن/وقـتی که رفـتی از پیشـَم پـُشتـِتــَم نــِگـآه نکـُن..
جــِسآرت میخواهــَد،
نـزدیک شـُدَن
به افکـار دُختــَری که
روزهـآ،
مــَردانهـ با زنــدگـی میجـَنگـَد
امـآ شـَب هـآ،
بـآلـِشتــَش از گــریه هـآی دُختــرانه اش
خیـــس است...
جسـآرَت میـخواهــَد..
+نمیدونـَم اسم این دنــیآیی که واسه خودم ساختم چیه..اما دوستـِش دارم..بهش خو گرفتـَم
تنهـآیی مـُطلقـی که فقـَط خودَمـَم و یه چهـآر دیــواری..
+ســآکـِت که میشـَوی،میگـُذارَم به حسـآب بی جـواب بودنـَت عـــــــُمـــرا بفـَهمـَند جـآن میکَنی تـآ حـُرمَت هـآ را نگــه داری!
خــُدایا..!
میتونــَم چــَند لحــظه بـآهـآت خـــلوَت کــُنــَم؟؟
قـــول میــــدَم،
بیشــتــَر از چـند لحـظه وقتـِت رو نگیــرَم..
گوشــت رو بیــآر جلــو...
بیـآ...
نـــزدیک تــَر
"مـَن خسـته ام"
مـــی شـــِنَـــوی؟؟؟
+بـعضی لحــظه هآ هـَست که دوست داری تمـآم روز رو تو اتاقـِت باشی و هرکی هم سراغـُت رو گرفت فقط بگی ازتون مــُتــِنـَفرم..تــَنهــــــام بزارید..
یادمه قبلــآ فقط پنجشنبه جمعه ها داغون بودم،حـآلا هر روز..هه..جـآلبه واسـَت نه؟میدونم..
+داغــون بودَن حس بــَدیه...خیلی بـَد...هر روز راس عــــــَصر تـَجربش میکـُنـَم...
+هیــــــــــس..هیــــــــچی نگــــــــــــو،مَن خیلی وقته مــُردَم..دیگه نمیخوام هیـــــــچی بشنوَم...
+خــُدایا...نــَترس..اینطور نگـآم نکـُن!نمیخوم باز غـُر بزنَم..فقط یه حرف داشتم...میشه با هم دوست باشیم؟؟
یـآدَم می آیــَد بچهـ که بودَم،
مآدرم لـُقمه هـآ را
خلبـــآن میکــَرد،
کـِشتی میکــَرد،
موشـَک میکــَرد،
و میگــُفت:این آخریــشه دیگهـ ...
بخـور تــآ بــزرگ تــَر شی..
یـآدَم می آیـَد همیشـه میپــُرسیدم از خودم:
چـَند شب دیگــَر بخوابــَم بزرگ میشوَم..؟
و حــآل بــآ یآد آن روز هـآ،
لبخــَند تلخـی میزنم
و آرام بـآ خودم میگویــَم:
مــآدر،چهـ زود بـــزرگ شـــُدَم..!
+دلـَم جـَنگ میخـواهــَد...یکی شـآنه هـآیـَم را در دستش بگیرد و بگویـَد:ببیــــن
...بـآیـد بمونی...تـآ دنیا دنیـآست..نمیـزارم مـآل یکی دیگه شی..عجیــب دلــَم جنگ میخواهــَد!
+دیگــَر تنهـآ نیستــَم...مــُدت هـآست بـآ تو،در خـــودَم زنـدگی میکــُنــَم!
+مـَتن بـآلا از خودم..
+نــَهنگـی برای خودکــِشی به سـآحــِل زد،کـَمی آنطــرف تــَر انســآنی بهـ دریا...!
زمـآن هیـج دردی را دوآ نکــرد..
این مَن بودَم
که به مــرور زمـآن عـآدت کردم..
و بـآ این هـَمه،
چهـ اجبـآر سخـتی اســت،خــَنده...
و بـآور کنیــد که مـَن خوشحـالــَم!
+آقــآ ســُرعـَت نــِت هـآ تو حــَلقــَم!مـن خودَم قـآطی ام سیستــِم رو که وا میکـُنـَم قـآطی تــَرَم میکـُنه!
+مـَن که هیـچ،بی تـو هـوا هـَم بـآ خودش درگیر است!

مـآ بدهــکـآریم،
به یکـدیگــَر،
و به تـمــآم"دوستــَت دارم" هـآی
نــآگـُفته ای که پـُشــت دیــوار غرورمـآن مـآند،
و آنهـآ را بــَلعیــدیم
تآ نشـــآن دهیـم مـَنطـقی هستیــم..!
+تـــــــُف به این مـَنطــِق..بیـآ مـَن واســَتون یه دلیــل مَنطقی میـارم که بیــآرزه به همه دلایــِلــتون!(خـــآص)
+چطــور تونــستیــد از مــَن بگیــرینــِش؟نمیــتــَرسید از خـُدا؟ دِ لــــــَعنــتی هـآ مـــآ بــآ هــَم خـآطره داشتیم،زنــدگی داشتیم،
مــآ مـآل هم بودیم آشغـآل هآ...آخ که امشــَب چقـَد دلم پـــُره..به ارواح خـآک پدربزرگــَم هیــــچ وقت نــمیبخشمــتـــون..
+به کـُجـآ کشــوندید مـَن رو؟هــآ؟ببیـــــن..هیــچی از "مــَن" نمــونــده جــُز نفرَتـــ
+بـــــودَم،دیدَم بـآ دیگـــَری خوش تــَری...رَفتـــــَم...درد دارَد بهـ خـُدا درد دارد...
خــُدا را چهـ دیدی!
شـآیـَد یـک روز
در کـآفه ای دِنـج و خلوَت
این کلمهـ هـآ و نوشته هـآ صــوت شدنــد،
بــَرای گـوش هـآی تــو،
که روز صنـدلی رو به رویـ مـَن نشسـته ای..
و بــَرای یکبـآر هـَم که شـُده
چــآی تــو ســَرد میشوَد،
بــَس که خیــره مانـده ای به مــَن...
+احسـآس میکــُنــم روی دست خـُدا مـونده ام!اون هـَم از مـَن خسته شده..نمیدونهــ چیکـآر کـنه بـآ مـَن!